دوشنبه ۲۱ اردیبهشت ۱۴۰۵ - ۱۱:۵۸

مکانیکی که راوی شد!

مکانیکی که راوی شد!

کتابداران کتابخانه‌های عمومی استان یزد، هر شب در تجمعات شبانه، اوقات خوشی را برای کودکان رقم می زنند.

به گزارش روابط عمومی اداره کل کتابخانه‌های عمومی استان یزد، کتابخانه سیار به همراه جمعی از کتابداران، با حضور در تجمعات مردمی میدان حج به ترویج کتاب و کتابخوانی می‌پردازد. این حضور، فضایی شورانگیز برای اهالی کودکان فراهم کرده تا بتوانند در سنگر کتابخوانی از انقلاب دفاع کنند. بنا داریم روایت‌هایی ساده و صمیمی از این حضور حماسی را به مرور منتشر کنیم.

از خوزستان به میناب و از آنجا به کرمان و در ادامه مسیر به یزد رسیده بود. دورتادور ماشین وَن‌اش عکس‌های دانش‌آموزان شهید میناب نصب کرده بود و همه شهدا را به اسم و فامیل می‌شناخت.
می‌گفت: «۵۵ خانواده شهید میناب رو تا حالا دیدم و سفره‌نشین اونا بودم».
راوی، مردی جوان و صمیمی بود که شغلش مکانیکی است. او روایت غریبانه میناب را با عمق وجود درک کرده. از لباسش معلوم بود لُر بختیاری است.
می‌گفت: «آمده‌ام تا مظلومیت شهدای میناب رو روایت کنم»؛ «میناب اندازه دو تا محله یزد هم نیست. بیمارستانش ظرفیت کمی داره و سردخانه بیمارستان ظرفیت پنج جنازه. حالا تصور کنید ۱۶۸ شهید دانش‌آموز رو چطور به سردخانه منتقل کردند؟»
جمعیت بی‌صبرانه منتظرند.
راوی ادامه می‌دهد: «یخچال‌های صنعتی نزدیک‌ترین شهر به میناب که ۳۵ کیلومتر فاصله دارد را آوردن و پیکرهای اربا اربای بچه‌ها و معلم‌ها رو توی اونا قرار دادن تا بتونن پیکرها رو شناسایی کنن».
صدای هق‌هق گریه بلند می‌شود. مرد، میکروفون را به دست دیگرش می‌دهد. نگاهی به کودکانی که جلو موکب هستند، می‌اندازد و بعد از مکثی کوتاه می‌گوید: «بعضی‌ از بچه‌ها از روی (دی ان ای) هم شناسایی نشدن! خیلی‌هاشون خواهر، برادر بودن ...»
شایعات و دروغ‌های دشمن درباره مدرسه شجره طیبه را خوب برملا می‌کند: «گناه این بچه‌ها چی بود؟ کی میگه مدرسه مال سپاه بوده؟ اینا دروغ‌های فضای مجازیه...»می‌گوید: «حدود چهل روزه مادرم رو ندیدم. ۲۹ روز میناب بودم. سه روز کرمان و رفسنجان و حالا اومدم یزد. من مکانیکم ولی تاریخ رو از برم. تمام ایل و تبار منو استکبار نابود کرد. ما با این لباس چه خون دل‌هایی خورده‌ایم!»
عده‌ای که در گوشه‌ میدان در حال پرچم‌گردانی هستند هم گوش سپرده‌اند به صحبت‌های شیرمرد بختیاری و او با آب و تاب سفر طولانی‌اش از اهواز تا میناب را تعریف می‌کند: «بیشتر روزها توی ماشین می‌خوابیدم. بعضی شب‌ها به اصرار خانواده شهدا می‌رفتیم منزلشون، اونجا استراحت می‌کردیم. خواهرم هم همراهم بود. من شاهد بودم که یکی از مادران شهدای میناب می‌گفت: تو رو خدا یه قطعه از پیکر بچه‌ام رو برام بیارید...».
قضیه «ماکان نصیری» را با بغض تعریف کرد: «پدر ماکان آشپز بود، اگه سپاهی بود چرا آشپزی می‌کرد؟ از ماکان فقط یه لنگه کفش برگشته! نه پیکر، نه کیف و کتاب و نه لباسی، هیچ چیز ازش پیدا نشد...».
سعی می‌کرد هیچ چیزی را از قلم نیندازد. کار روایتش را با جان و دل انجام می‌داد. آدم به اراده و دغدغه و فداکاری‌اش غبطه می‌خورد. او انتخاب کرده راوی مظلومیت کودکان شهید میناب باشد.

برچسب‌ها